تبليغاتX
•------»·°¯`·•عشق آبـــــی•·´¯°·«------•
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
سلام سلام جیگرای خودددددددم

سارا باز هم اومد

اما این دفعه اصلا حوصله ندارمحالم اصلا خوب نیست

امروز ساعت ۲-۳ دارم  میرم اهواز ولی اصلا حس و حال ندارم

۱۰ -۱۲ روز هم فکر کنم میمونم اونجا

میدونم برم اهواز خیلی بهم خوش میگذره ولی نمیدونم چه مرگم شده

تازه اگه برم دلم واستون تنگ میشه بخصوص واسه ناهید عزیز دلم

در ضمن از سوغاتی هم خبری نیست هااااااااااا

ولی فقط واسه ناهید و سمیرا میارم

نه آقا اینجوری نامردیه واسه همتون میارم

این دفعه آپم زیاد جالب نبود خودم میدونم چون اصلا حال ندارم

 ولی بهتون قول میدم از اهواز که برگشتم یه آپ طولااااااااااااانی واستون دارم

خیلی حرف دارم بزنم براتون

دلم براتون تنگ میشه

ولی به قول ناهید از خط اقوام سواستفاده میکنم

 آخه میخوام اونجا یه لپ تاپ بخرم

حالا اهواز هوا گرمممممممممممممممممه میرم اونجا جزغاله میشم

خوب من یعنی نمیخواستم زیاد حرف بزنم

هنوز هیچ کاری هم نکردم

همتونو دوست دارم جیگرای من

دلم واسه همتون تنگ میشه

تو این چند روزی که من نیستم مواظب خودتون باشید

بوس بوس

بابای گوگولی های خودمممممم

سمیرا جونم نفیسه جونم ناهید جونم دوستون دارم یه عالممممممممممه

*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:5  خط خطی شده توسط •·°¯`·•سارا آبـــــی•·´¯°·•  | 

***

سه شنبه دوازدهم تیر 1386
                         به نام او که آشنای دل تنهای من است

سیلاااااااااااااااااام

جیگر تک تکتون و خام خااااااااااااااام

خوبین گوگولییای مممممممممممن؟

زرنگ شدم زود زود آپ میکنم

خوب بسه تونه دیگه حالتونو زیاد پرسیدم بریم سر اصل مطلب

 دیروز ظهر ساعته ۱۲ کلاس داشتم ۱۱:۱۵از خواب بیدار شدم ساعت ۱۲:۱۵ هم از خونه زدم بیرون

میبینید چقدر من زرنگم خلاصه ساعت ۱۲:۳۰ رسیدم سر کلاس اونم چه کلاسی

کلاس که تموم شد از آموزشگاه زدم بیرون الهی پام میشکست از آموزشگاه نمیزدم بیرون

کاشکی میشد تا آخر عمرم همونجا بمونم

سوار تاکسی شدم داشتم میومدم طرف خونه پیاده که شدم وسط راه یهو یادم افتاد

 ای داده بی داد گوشیم تو ماشین جا مونده (حالا بیا برگرد و دنبالش بگرد)

منم خسته کوفته برگشتم خوشحال بودم داشتم میرسیدم خونه

رفتم سر همون ایستگاه دنبال ماشینه میگشتم از یه آقایی که اونجا بود پرسیدم آقایی به این

 نشونی رو میشناسید(چاق بود پیرنش هم رو شلوارش بود)

یهو همه جمع شدن ببینن من از آقا جعفرشون چی میخوام

یکی میگفت اها با جعفر۳ تیکه کار داره یکی میگفت آها جعفر ترکه رو میگی 

 خلاصه فهمیدیم راننده اسمش آقا جعفر  بود

حالا من هم نمیدونستم بخندم یاگریه کنم

بعد بهشون گفتم حالا این آقا  جعفرتون کجاست گفتن که فعلا نیستش کار داشت رفت

حالا هر چی زنگ میزدم به گوشیم کسی بر نمیداشت گفتم بدبخت شدم رفت

بعد از ۱ ساعت زنگ زدم یه پسری گوشی رو بر داشت

تو دلم گفتم خوبه دست یه جیگر افتاده

خلاصه پسره گفت که من دانشگاه کشاورزی هستم نمیتونم هم بیام بیرون شما باید بیایید اینجا

بعد بهش گفتم حالا این دانشگاه کشاورزی کجا هست؟

گفت بیا شاه عباسی پیش پارک چمران

این همه راهو چطوری برم من

حالا خلاصه هر طور شده خودمو رسوندم به دانشگاه

حالا این مامور نمیذاشت من برم داخل دانشگاه

بعد رفتم دوباره زنگ زدم گفتم که این نمیزاره من بیام داخل دانشگاه

گفت مگه میشه به او چه ربطی داره  گفتم خوب باشه الان دوباره میرم بهش میگم

دوباره به مامور گفتم که من باید برم بابا گوشیم دسته یکیه گفت که باشه کارت شناسایی بده برو تو

گفتم برو بابا کارت شناسایی از کجا بیارم برات